پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه سن داره

پارسا ...تمام زندگی من و بابایی ...

سفر سه نفره...

خوبی فصل بهار این است که همه جا میشود رفت... ما هم بالاخره بعد از چند وقت رفتیم مسافرت ! آن هم پنج نفری! رفتیم شمال پیش عمو حسین (عموی بابایی) ... راست است که می گویند آدم وقتی سرش شلوغ باشد دلش لک میزند برای یک مسافرت حتی کوتاه! و وقتی بعد از آن چند وقت گرفتاری برود مسافرت بهترین سفرش خواهد شد و اندازه تمام عمرش بهش خوش می گذرد! من هم حس کردم با این که سفرمان فقط سه روز بود اما اندازه ی تمام این مدت سختی بهم خوش گذشت و خستگی از تنم در رفت..... و تو چه آرام بودی در این بهترین سفر ... انگار تو هم می دانستی که ما به این آرامش نیاز داریم ... ازت ممنونیم و از خدا می خواهیم این آرامش را تا آخر عمرت به تو هدیه کند.... ...
17 خرداد 1390

بدترین روز...

و بدترین روز ما فرا رسید ... روزی که تو را بردند تا حکم اسلام برایت اجرا کنند، همان باصطلاح مرد شدن خودمان .... خدا نگهدارد مادر و پدر بابایی را ! من که دل رفتن نداشتم ! وقتی آمدی خانه به همه ی زمین و زمان فحش دادیم چون تو گریه می کردی و درد داشتی ! پدرت گیج بود نمی دانست گریه کند یا به خودش امیدواری بدهد که زود تمام می شود! تصمیم گرفتیم برایت نعنو درست کنیم و مادرجون و آقاجون و بابایی برات نعنو را ساختند و تو بالآخره آرام گرفتی و تا صبح بالا سرت کشیک دادیم تا راحت بخوابی ... دردت تمام شد ولی این حلقه لعنتی بعد از بیست روز با سماجت بابایی از تو جدا شد، آخه اگر حلقه بیش از 15 روز به تو متصل می ماند احتمال داشت که عفونت کند و ای 15 روز ت...
5 خرداد 1390

سه ماهگی...

سه ماهه شدی ! و چه زود و چه سخت! دلیل زود بودنش خنده هایت است، چشمهای معصومت، دستهای ظریفت، و دلیل سختی هایش ؛ شب بیداری های من ، شب بیداری های پدرت و صبح زود سر کار رفتنش ، دلدردهای تو که چیزی نبود و ده ها مدل درمان داشت ولی ما تازه کار بودیم و هول می شدیم ، شیر به گلویت پریدنها و بالا و پایین پریدن های من و پدرت از ترس خفه شدن تو ! و ده ها جور سختی  های شیرین روزهای مادرانه و البته پدرانه !  در هر حال سه ماه گذشت ؛ چه زود ، چه سخت ، فقط گذشت ! تو این روزها را هرگز به یاد نحواهی داشت ..شاکرم از خدا که سالمی ... ...
27 ارديبهشت 1390

شصت خوری...

این شصت خوردن تو هم داستانی شده ها! یک نفر می گوید بد است ضرر دارد جلویش را بگیر ! یک نفر دیگر می گوید چه کارش دارید ولش کنید بگذارید حال کند ! عجــــــــب !! چه کنیم با تو نمی دانیم! ما که از پس تو بر نیامدیم پس فقط دعا می کنیم که بلایی سر انگشتت نیاید هرچند که انگشت خوردن تو نشان دهنده این است که تو از ابتدای تولدت متکی به خودت بودی، خدا را شکر .... ...
18 ارديبهشت 1390

عشق بی نهایت....

ما آدم‌های شهری برای عشق خوب نیستیم. خوبیم برای پول درآوردن، برای ایده‌های نو، برای کارهای غیر عادی، برای عادت‌های تکراری، برای تحمل بدترین شرایط زندگی، برای سرعت، برای فقر دائمی، برای ثروت‌های ناگهانی و برای خیلی چیزهای دیگر، اما برای عشق، نه. سینه‌های تنگ ما برای عشق‌های بزرگ خیلی خیلی کوچکند. برای عشق‌های واقعی. برای عشق‌های بی‌حساب، بی معامله، بی اندازه. برای چشم‌های پارسا، وقتی ناگهان دست از شیر خوردن می‌کشد، سرش را عقب می‌دهد، توی چشم‌هایم زل می‌زند، و می‌خندد. سینه‌ام تنگ است برای عشق بزرگ این لحظه کوچک.   ...
7 ارديبهشت 1390

واکسن دو ماهگی....

نمی دانم این دانشمندان عقلشان نرسیده یا واقعاً راه دیگری نبوده ! خوب خدا پدرتان را بیامرزد چه می شد این واکسن را هم قطره ای می کردید که اینجوری پای بچه هایمان سوراخ نشود! آخر این انصاف است که ما این همه زحمت بکشیم و پسرمان را تپلی کنیم آنوقت با یک واکسن گوشت تنش را آب کنید ؟!  چاره ای نبود پسرم ؛ واکسن دو ماهگی هم تمام شد و تو هم اولین درد زندگیت را کشیدی ! البته به لطف مسکن ها دردش برایت قابل تحمل بود ... این بار دست دانشمندان درد نکند ...   ...
28 فروردين 1390

حمام چله....

حمام چله ی تو در چهل و پنج  روزگی بود و من و پدرت خودمان حمامت کردیم چون بابات دوست نداشت کسی بجز خودش حمامت کنه و زیاد هم موافق آیین و مذهب آب چله نبود.... عافیت باشه  ...   ...
14 فروردين 1390

بی خوابی....

می گویند بی خوابی ها فقط تا چهل روز است و بعد تمام می شود غصه نخور؛ و اکنون تو چهل و یک روز داری و هنوز هم ساعت شش صبح می خوابی؛ و حالا می گویند تا دو ماهگی همین برنامه است، غصه نخور! و این داستان ادامه دارد....   ...
11 فروردين 1390

گردش سه نفره...

عاشق این روزهای بهاری ام ... هوا یه عالمه تمیز و خوبه و ما اولین بار است که سه نفری به پارک ملت میرویم!    جایی که دو نفری (مامان و بابا) خاطرات خوشی داشتیم و حالا با کمال میل با تو هم تقسیمش می کنیم ... این روزها دارد خوش می گذرد .... ...
9 فروردين 1390

صدایی شبیه عشق....

بعد از یک ماه استرس، با صدای بامزه ی سکسکه تو خنده روی لبهای ما نشست و خستگی چند ماهه ی ما را درآورد ... جالب است کار خدا نه ؟! ...
8 فروردين 1390